تصرف می کرد آغوش مرا
تجاوز می کردم به زیرپوشت
آسمان طوری ابری بود
که چشم ها یکسر می شاشیدند
برف ها کون کوه را تصرف کردند
من از تو زندگی می خواستم
پشت ِ کارت پستالت فرستادی
«از زندگی ترا می خواهم»
لشکر از تشنه، عطش تر روی پوست ها
خیس از عرق و اشک زیرپوش ها
لبریز از ارس و اسب
چهارنعل می دوم و به گا می روم
حالا که
جلد شناسنامه ها قرمز است
چاره ای نیست جز اعتماد به سوراخ جیب ها
پارگی ِ هویت ِ این بادبان
و نخ ِ بادبادکم در ارتباط ماهواره و جاذبه ات
تو در ذهن من مرا خودارضایی کردی کثافت
جِرَم دادی فقط به جُرم این که پاره شدنی نبودم
تانک بودم تا نوک کیرم
از آنجا به بعد پسر خوبی شدم که برای اینکه پدر خوبی بشود
هر روز صبح در آینه یا توالت تکرار می شود
رفتم بالا
خیلی با «با» راه آمدم
راه ها نمی آمدند
با یک روپوش سفید
مرا جلد آزمایشگاهش کرد
وقتی خراب شد
از «از» چیزی نمانده بود جز جزء
آن روز مست بودند
تمام مرزها...
یکی بود با این که یکی هم نبود!
یکشنبه 29 اردیبهشت 1387
نوع مطلب :شعر،
نویسندگی
شهر بیدر و پیكری است
دروازهبانش اختهای بیپدر
من و آن شهر كه پُر دارد
اما همیشه خالیست
گاهی
درهم میشویم
و گاهی هم
در میشویم
میرویم دنبال سر ِ ساعت
اگر قدم رنجه كند جناب ِ عنایت
بفرمایند كی فارغ میشویم از این توله نوزاد
كه در مردانگیمان سنگین میكند
زحمت
را كمی سبك میكنیم
اما همیشه گیر میكند!
گرچه گُرگُر دارد
میسوزد
اما دِلش دوباره یك جا گیر میكند
به یك میخ!
بسته شدم محكم
روی پشتم مینویسم:
شاعر
یا الاغی كه فروشیست
نسل از پی ِ نسل
زندگی را خراب میكنند
تا عمارتهایی بنا كنند
كه بناست
در آن زندگی كنند
اما همیشه مرگ و میر میكنند!
دلت خنك شد؟!
تبلیغات